-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 15:36
سلام دوستان .به امید نو شدن دوباره و شروع مجدد . + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 9:29 توسط سید مسعود میرجعفری | Adblock test (Why?)
سال نو مبارک
-
تاریخ: 1397/12/26 ساعت: 0:14
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است بر طرف چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست خوش باش و مگو ز دی که امروز خوش است عمر خیام نیشابوری سال 1396 با تمام سال بودنش گذشت تا سال1397 بتواند تمام قدمقابل ما بایستد.امید دارم سال پیش رو لبریز از روزهای خوب برای همه ما باشد. سید مسعود میرجعفر...
من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 17:46
من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد من هيچ گاه نمي توانم شبيه كسي باشم كه مثل او نيستم . غذا بخورم ،راه بروم . حتي خيلي ساده هميشه خدا وقتي دست پاچه مي شوم دست ببرم پشت سرم وگوشم را بخارانم . اين خنده دارترين كاريست كه كه تكرار كردنش آزارم مي دهد . زيرا آخرين باري كه ازآن بلندي به ...
عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 17:46
عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی کف دستم دارد می خارد . اگر مادرم بود، می گفت : پول، به زودی پول غلمبه گیرت می آید و من دستم را به انداز کلمه غلمبه باز می کنم، یعنی چه قدر؟. می خندد، می گوید: از این هم بیشتر! صبح ساعت هر چه زنگ می زند نگاهش نمی کنم . می گویم بی خیال و بالشت را فرو می کنم توی گوشها...
پیرزنی با لباسی از گلهای ارغوانی
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 17:46
پیرزنی با لباسی از گلهای ارغوانی چقدر روز است نمی دانم اما تا چشم بازکردم همین طور است . از شیرکوه گرفته تا کوهای خرانق سرا پا در مه فرو رفته . مدام درون بخاری غلیظ و چسبناک راه می روم . خیابانها را بالا وپایین می کنم . هرجا که سر بر می اورم مرطوب است . دسته های کوچک بزرگ از پرنده های دریای از بالای...
عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:31
عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی کف دستم دارد می خارد . اگر مادرم بود، می گفت : پول، به زودی پول غلمبه گیرت می آید و من دستم را به انداز کلمه غلمبه باز می کنم، یعنی چه قدر؟. می خندد، می گوید: از این هم بیشتر! صبح ساعت هر چه زنگ می زند نگاهش نمی کنم . می گویم بی خیال و بالشت را فرو می کنم توی گوشها...
داستان جدید
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:31
/**/ آن قدروحشت زده بود که نتوانست جلو
یک پذیرایی دو نفره
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:31
يك پذيرايي دونفره : براي غذا هنوز وقت است؟. : نه!. شما مي توانيد با ما غذا بخوريد . :همين يك ساعت پيش يك چيزي خوردم . :خوب است بايد هرچه زودتر ميزشام را بچينم . كمي سيب زميني سرخ كرده با سس فلفل . مي دانيد فلفل اشتها را تحريك مي كند . بعد هم چند تكه گوشت بريان با خيارشور و سس قرمز و البته مقداری هم ...
آرایشگاه
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:31
نگاهش را انداخته بود به آينه و خودش را مي ديد كه تكثير شده بود. تا چشم كار مي كرد خودش بود و آرايشگر كه با ماشين فليپس و شانه اي توي دست، موهاي پشت سرش را كوتاه مي كرد. لحظه اي نمي شد كه دست می بردبغلهاي سرش را بر ميداشت و دوباره بر ميگشت سراغ موها ی پشت سر. گاهي هم زمزمه اي مي كرد و پیش خودش چیزی م...
ی زندگی نه کاملا معمولی
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 10:31
ی زندگی نه کاملا معمولی خدا بیامرز مادرم همیشه میxadگفت :"زندگی بالا و پایين زیاد داره" و من هم داشتم با قسمت پایین زندگیxadام دست و پنجه نرم میxadکردم. چند سالی ست اوضاءام اصلا خوب نیست و خرج کردم از درآمدم بیشتر است. شرایط روحیxadام مساعد نیست، بدنم به یک آمپول دو منظوره احتیاج دارد که هم حال جیبم...